قسمت داستان6

خرید بک لینک

امکانات وب

پریسا صبر کرد که همه برن بیرون اما 3 نفر موندن تا برای امتحان زنگ بعد بخونن گفتم حالا چیکار کنیم پریسا گفت نمیدونم ای کاش تو خونتون از پوشکای خودم بهت میدادم اینا چسب نداره فیت میشه و اصلا معلوم نیست هیچ جوری یهو ناظم امد تو و همه رو بیرون کرد و پریسا گفت باشه خانوم ما ساندویچمونو برداریم میریم و یه پلاستیک سیاه برداشت یه پوشک گزاشت توش و وقتی ناظم رفت کالاسای دیگه رو ببینه زود پریسا چسب بهم داد منم زود پوشکمو سفت کردم و یه پوشک تو پلاستیک سیاه داد من بزارم زیر کاپشنم و خودشم زود یکی گزاشت تو پلاستیک سیاهو گزاشت زیر کاپشنش رفتیم دستشویی خب بخیر گذشت اما پوشک کثیفو چیکار کنم نه سطلی نه چیزی رمزی به پریسا گفتم (یه زبون رمزی بین منو خودش) پرباپوکثچیکبایک"پریسا باید باپوشک کثیف چه کرد؟" گفت بزتوپلسیاکبتوبزیکاپبتوبعتواش "بزار تو پلاستیک سیاهی که بت دادم و بزار زیر کاپشنت و بعد تا بوش در نیومده بنداز تو سطل دسشویی" اما خب پوشکای مدرسه پریسا جوری بود که باید شلوارمو در میاوردم گفتم اخپرچجبایایپوتوبمدابددرشلعوکن"اخه پریسا چحوری باید این پوشکو بدون در اوردن شلوار عوض کنم" گفت تبیخضننیبپنیبژیکاپزناخقبلازخومیپ " تو بیماریت خیلی حاد نیست نیازی به پوشک نیست بزار زیر کاپشنت قبل لز خونه رفتن بپوشش" گفتم برباخویکامیک " برو بابا خودم یه کاریش میکنم" و بعد از ایکنه شلوارمو و کفشامو در اوردم و پوشکو پوشیدم زنگ خورد فوری شلوارمو کفشامو پوشیدم اما یادم رفته بود شلوارمو کامل بالا بکشم و پوشکم از پشت یکم معلوم بود یهو یکی از پشت پوشکمو گرفت و کشید ترسیدم دیدم پریساست گفتم خیدیوپراگتشچچباباعومیک"خیلی دیوونه ای پریسا اگه تشنج میکردم چی اونوقت باز باید عوضش میکردم" گفت خشلبکباتآبنرهالاگیکپومیدمیدچهابرمیدرضمیخببدپوتمتازاخهمیدارفق"خو شلوارتو بکش بالا ابروت نره میدونی الان اگه یکی پوشکتو میدید چه ابرو ریزی ای میشد؟ در ضمن یه خبر بد پوشکام کامل تمام شده تا زنگ اخر همینارو داریم فقط" و بدو بدو رفتیم سرکلاس تا زنگ اخر زنگ که خورد پریسا گفت بیا باید بریم پوشک بخریم یه مغازه لوازم بهداشتی نزدیک مدرسه بود رفتیم اما یکی از همکلاسیامون شاگردش بود قبل از اینکه واردشیمو مارو ببینه اروم در رفتیم رسیدیم به یه جای دورتر اما بلاخره پوشک خریدیم دو بسته یکی مال شب یکی مال مدرسه و یکی تو کیف من یکی تو کیف اون راه افتادیم به سمت خونه ما قرار بود نهارم اینجا بمونه بعد هردوتا بسته پوشکو باز کردیم و همه رو تو کیف پریسا چیدیم و پریسا رفت خونشون - قرار بود امشب من برم اونجا بخوابم... اکنون نیز به همان جمله دردناک رسیدیم: ادامه در قسمت بعد **شاید برگاتون بریزه اما زیون رمزی واقعیه**
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی ۱۴۰۱ ساعت 22:51 توسط Ali abdl  | 

وبلاگ شخصی پوشک عاشق ( علی نویسنده!)...

ما را در سایت وبلاگ شخصی پوشک عاشق ( علی نویسنده!) دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 403 تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:17

صفحه بندی